تبليغاتX
بنام اونی که همیشه تو قلبمه ...
خدایا کسی که در تنها ترین تنهایی هایم تنهایم گذاشت در تنها ترین تنهایی هایش تنهایش نزار


بنام اونی که همیشه تو قلبمه ...








+ نوشته شده در  جمعه 1388/08/15 ساعت 5 PM  توسط ناناش(نازنین)  | 


 

[تصویر: 2l88b68.jpg]

  

نامه ات را با خط نستعلیق یا شکسته یا ثلث ننویس ! به خط عشق بنویس ، به زبا ن فارسی یا هر

زبان دیگری هم نه!به زبان سکوت.

 روی کاغذ هم ننویس ،هر کاغذی که تو مصرف می کنی درختی را قطع می کند و خداوند

 درختان را دوست می دارد ،نمی بینی چقدر سبز و با شکوهند آواز می خوانند و می رقصند

 ،پس روی دلت بنویس . نیازی هم نیست برای پست کردنش جائی بری یا تمبری بچسبانی فقط

 تماشا کن از پشت پنجره اطاقت رقص پرنده ها را ، آواز درختان را اقتدار آبی آسمان را ،

 درخشش ستاره ها و ما ه را و آن وقت نامه ات پست میشود و بلافاصله و بی هیچ وقفه ای

 جوابش از راه میرسد.آن قدر بزرگ که در دلت جای نمی گیرد و از چشمانت بر روی گونه

 هایت می لغزد .اما آن هنگام هرگز فراموش نکن که اشک چشمت از آن تو باشد و چشم دیگر نه

 ازآن من که برای همه .منتظر می مانم تا ببینم چه جوابی گرفته ای.

                                                                                               

                                                  بی خبرم نگذار...                                                      

 

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/11/22 ساعت 9 PM  توسط ناناش(نازنین)  | 


خدایا

تنها می دانم که باید نوشت
که نوشتن مرا آرام کند.
خدایا دیگر نمی دانم چه درست است!!
نمی دانم که آیا این هم باز امتحانی است از سویت؟!
خدایا!! خدایا!!
نمی خواهم... دیگر نمی توانم...
می دانم که تنها خود مقصرم... می دانم
خواهم ایستاد محکم در برابر نا ملایمات
اگر خدایا تو را هم نداشتیم آن وقت چه؟
خدایا٬ تو این زمونه همه به فکر خویشتن اند
دیگر قلب ها را نمی توان شناخت...
محبتها عشق ها همه و همه خریدنی شدند...
ای کاش
در آن دورانی که عشق ها واقعی محبت ها وفادار بودند
به دنیا آمده بودم!
خدایا تنها می دانم که تو بر همه چیز آگاهی
و تنها دل به همین خوش کرده ام
نا امیدم مکن‌ رهایم نکن‌ که تنها امیدم تو هستی...
دستم گیر و یاریم کن
گاهی دوست می دارم دیوانه باشم
هیچ درک نکنم نفهمم...
در دنیای خویش آزادانه...
وای خدایا چه لذتی...
در دنیایی زیستن که کسی از آن خبر نداشته باشد...
نمی دانم تا کی باید عاشق بود...
باید پنهان کرد عشق را...
دروازه ی دل را بست و قفل جاودانه بر آن زد
مبادا باز این دل دیوانه سر بر آورد
و دوباره عاشق شود...
آسمان آبی
نسیم بهاری
آما دل من غمگین است
بهار آمد...
دل من زمستان است
تنهایی ام را با که قسمت کنم؟ ... نمی دانم!
بغض های دل را با که بگویم؟ ... نمی دانم!

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/11/03 ساعت 6 PM  توسط ناناش(نازنین)  | 


 

  [تصویر: 2ch4aro.gif]

سلام خدا جونم  منم نازنین بنده ی حقیرت

*سلام نازنین جون

خدا جون میتونم یه چند لحظه مزاحمت بشم

*این چه حرفیه نازنینم شما مراحم هستید

 میدونم حق نیست به حرفام گوش بدی اخه من خیلی بدم من بندی خوبی برای تو نبودم

*اشکالی نداره نازنین انسان جایزو خطاست

خدا جون میخوام ازت یه سوال بپرسم و برم

*چه سوالاتی که تو ذهن داری که میخوای از من بپرسی خودت نمیتونی بری جوابشو بگیری

اخه خدا جون تو تنها میتونی جوابشو بدی 

بگم ؟

*بگو عزیزم

خدا جون چه چیزی بیشتر تو رو متعجب میکنه !

بیشتر به این تعجب میکنم که بندهام در دوران کودکیشون ملول می شن و عجله میکنن که زود بزرگ

بشن وقتی که بزگ میشن حسرت دوران کودکیشونو می خورن اینی که سلامتی خودشونو صرف به

دست اواردن پول میکنن بعد دوباره پولشونو خرج حفظ سلامتی میکنن اینکه با نگرانی نسبت به آینده

زمان حال رو فراموش میکنن اینطوری که دیگرون نه در حال زندگی میکنن نه در آینده اینکه طوری زندگی

میکنن که گویی نخواهند مرد و طوری می میرند که انگار هرگز نبودن.

وای خدا جون چقدر دستای نرمی داری

یه سوال کوچولوی دیگه ؟

به عنوان خالق انسان هامیخوای بندهات چه درسهایی از این زندگیشون یاد بگیرند؟

*اینکه یاد بگیرندکه نمیتون دیگران رو مجبور به دوست داشتن خود کرد اما میتونن محبوب دیگران شد 

 اینکه خوب  نیست دیگران رو با خود مقایسه کرد یاد بگیرند که ثروتمند کسی نیست که دارایی و پول

 زیادی داره بلکه ثروتمند کسیه که نیاز کمتری داره یاد بگیرند که ظرف چند ثانیه میتونیم زخمی عمیقی

در دل کسانی که دوسشان داریم ایجاد کنیم ولی سالها طول میکشه تا اون زخم التیام یابد با بخشیدن

 بخشش یاد بگیرند یاد بگیرند کسانی هستند که اونارو عمیقا دوست دارن اما بلد نیستن

 احساساتشونو ابراز کنن یا نشون بدن  یاد بگیرندکه میشه دونفر به یه موضوع واحد نگاه کنن اما اونو

متفاوت ببینن یاد بگیرند که همیشه کافی نیست  دیگران اونارو ببخشن بلکه خودشون خودشونو هم

ببخشن و یاد بگیرند که هیچ وقت تنها نیستن چون من همیشه در کنارشون هستم همیشه اینجا

منتظرم که بیان درد دلاشونو بگن

خدا جون ممنونم که دوباره جواب سوالاتمو دادی بیشتر از این وقتتو نمیگیرم برم چون به جواب سوالاتم

رسیدم .

 بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/05/10 ساعت 6 PM  توسط ناناش(نازنین)  | 


 

من تو را به کسی هدیه میدهم که از من عاشق تر و از من برای تو مهربان تر من تو را به کسی هدیه

میدهم  که صدای تو را از دور درخشم در مهربانی در دلتنگی درخستگی در هزار همهمه ی دنیا یکه و

تنها بشناسد  من تو را به کسی هدیه میدهم که راز معصومیت گل مریم و تمام سخاوت های این دل

دریایی را بداندو ترنم دل پذیر هر آهنگ هر نجوای کوچک برایش یک خاطره باشد او باید از نگاه سبز تو

تشخیص دهد که امروز هوای دلت بارانی است یا آنکه دلی که من برایش میمیرم آفتابی است . ای... ای

 بهانهی زنده بودنم من تو را به کسی هدیه میدهم که قلبش بعد از هزاران بار دیدن تو باز هم به

 دیوانگی  و بی پروایی اولین نگاه من بتپت . همان طور مبهوت ... مبهم ....

تو را با دنیایی از حسرت به او خواهم بخشید .ولی آیا او از من عاشق تر واز من برای تو مهربان تر است؟

آیا او بیشتر از من برای تو گریسته است ؟ نه ... هرگز ... هرگز...

ولی تو در عین ناباروری او را برگزیدی ...

میدانم دیر رسیدم خیلی دیر... یک بار دیگربگذار بی ادعا اقرار کنم که هر روز دلم برایت تنگ میشود .

روزهایی که تو را نمی بینم به آرزو های خفته ای می اندیشم به فاصله ی بین  من و تو ...

هر روز به خودم میگوییم  کاش شیشه ی عمر و غرورم را شکسته بودم کاش به تو میگفتم که

        عاشقانه دوستت دارم

            تا ابد ...

                                                                                                                

                                                                                                     دوستدار همیشگی تو ...

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/03/22 ساعت 2 AM  توسط ناناش(نازنین)  | 


همه از عطر لباسهایم می فهمند که تو عشق بزرگ منی ، از عطر تنم می فهمند که با تو بوده ام و از بازوی به خواب رفته ام متوجه می شوند که دیشب زیر سر تو بوده ، می بینی هیچ چیز را نمیشود پنهان کرد از نوشته هایم می فهمند که برای تو نوشته ام و درالتهاب این روزهایم شوق دیدن تو رامی فهمند ودرسرخی لبهایم نشانی بوسه های تو را می دانند ، نمیشود نمیشود این داستان عاشقانه را حتی از حافظه گنجشکان حیاط خانه پاک کرد تا خاطراتشان را منتشر نکنند .
می خواهم دوستت داشته باشم بدون هیچ اضطرابی ، در بین خط های دستم گم شو و با سرنوشتم اینگونه عجین شو مگر می شود خیابان های بی تو را قدم زد صندلی های بی تو را نشست ، چایخانه هایی که تو را بیاد نمی آورند آنجاها که تو درحافظه اش نیستی تحمل کرد می شود؟
تو می گویی سرمه بکش ، عطر بزن ، حامله شو مثل همه زنان دیگر معمولی باش ... نمی شود من صورت تو را در مردمک چشم همه زنان کشیدم همه چشمشان گرد شد ...می بینی نمی شود تومعمولی باش ...
از دفترم برو ! از ملافه های رختخوابم ، فنجان چای ام ، از دکمه لباسم و از كف صابون روی صورتم برو من نمی توانم معمولی باشم یادت که می آید قول داده بودم هنگام شنیدن نام تو با وقار باشم حالا دیگر خواهش می کنم از قول من بگذر هر وقت نام تو را شنیده ام مثل پیامبران صبور بوده ام تا فریاد نزنم .
نمی توانم تو را با خاطرات دورپیوند بزنم اصلا مهم نیست تفالم به قرآن یا حافظ چه می گویند یا خطوط فنجان قهوه ، چشم های تو به تنهایی کافیست و مسوول شادی جهان .
دوستت دارم می خواهم تو را به همین روزها پیوند بزنم به حال و هوای خودم ، می خواهم شکل همین کلمات شوی شبیه دهانم ، حرف که بزنم تورا شناور درصدایم پیدا کنند ، شکل دست هایم به میز که تکیه کنم مردم تورا میان دست هایم در خواب ببینند .
می خواهم با تو همسفرشوم که به من خانه شرعی ، جنس شرعی و مرگ شرعی بدهی که اگر غیر این باشد گنجشک ها جوجه هایشان و آلبوم ترانه های کلاسیک شان را – که سخت مراقبشان بودند – برمی دارند و کوچ می کنند تو هم نمی توانی هیچ کمکی به من بکنی تا عادت های کوچکم به تو را از دست بدهم ، بوی تنت را که از پارچه های پرده ای – طبقه های کتابخانه و یا بلور گلدان ها احساس می کنم ومست می شوم یا کمکم کنی که شکل نوشته هایم قبل ازاینکه شبیه توشوند را بیاد بیاورم ...
اما واقعا نمی دانم چرا از میان همه مردان توفقط هندسه زندگی ام را بهم می ریزی ، نمی دانم چرا فقط تو را دوست دارم و تو را می خواهم نمی دانم ؟ تمام مردان را درون من می کشی و من اعتراض نمی کنم تو که نباشی باران بر تنهایی ام میبارد و هوا سرد میشود ....
الان اين تويي كه روي اين برگه سفيد دراز كشيده اي روي كتاب هايم خوابيده اي يادداشت ها و نوشته ها را مرتب مي كني ...
مي شود يك روز همه مرا با تو عوضي بگيرند وقتي به تو زنگ مي زنند من جواب بدهم وقتي دوستانم مرا به يك وعده چاي عصرپاييز دعوت مي كند تو به جاي من بروي مي شود ؟
اين اشتياق استثنايي اين احساس استثنايي پيش از تو همه چي هيچ بود بعد از تو هم همه چي هيچ است ...
عشق يعني همه چي را با تو قسمت كردن - تنفس هوایی که تو تنفس می کنی - و خواندن کتاب هایی که تو می خوانی و نوشيدن چايي كه تو اين غروب هاي سرد مي نوشي - شنیدن آهنگی که تو دوست داری - نمی توانم... از سرگرمی های تو هرگز جدا شوم هرچه هم ساده باشند و هرچه هم کودکانه...
من نمي گذارم كسي تو را عادلانه تقسيم كند باران كه ايستاد تو را بوضوح ديدم با مو هاي خيس عريان با رنگين كماني بر گردنت. نگذاراين زمستان عريان بميرم بي شالي برگردن – بي يادگاري بر دست - نگذار همه زمستان فقط دانه هاي برف در باد پريشان باشندو بوي تو كه هرگز خيال گذشتن از روزنه حافظه ام را ندارد و من كه مرگ را ذره ذره در پياله هاي كدر و سرد و يخ زده بنوشم و هركس عبور كند بگويد اين زن آواره زليخاست اين است عقوبت عشق ... نگذار همه اين عصرهاي باراني سرد و تاريك سهم من از تو فقط بازي با شماره ات باشد اين تنها چشمان توست كه باران را زيبا و دل انگيز مي كند زمان براي به من به اندازه توست وقتي سر قرارمان مي ايي نه به اندازه بهت و جنون من - چند هزار سال پيش از چشمانت و چند قرن بعد از چشمانت – چشمان تو مبدا تاريخ است كه سرشار از سوالهاي شاعرانه است.
سرد است باد مي ايد بيا در كنج دامنم - وقتي نيستي تمام تنم درد مي كند من به تو دل بسته ام و چون كودكي كه از مدرسه مي گريزد و گنجشک ها و شعرهایش را در جیب شلوارش پنهان می کند ...

مي خواهم دوستت داشته باشم تا همه دنيا پاك بماند.... بدون تو زنانگي و زيبايي من شايعه اي بيش نيست ...

 

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

+ نوشته شده در  جمعه 1387/02/27 ساعت 11 PM  توسط ناناش(نازنین)  | 


 

borbo046

انگار همین دیروز بود در فصل پروانه های رنگین میدویدیم و سر مست از زیبایی رنگین کمان غزل می سراییدیم . چه ساده دزدیدن یک سیب را در گوش درختان باغ اقرار میکردیم.

وقتی باد آواز صداقت را میخواند رقص بادبادک ها چه تماشایی بود .

یادت هست ؟در دنیای کودچکیمان بزرگی فقط به قد آدمها بود! چه زود گذشت دنیای کودکیمان. دیگر از سبزی جوانه های احساس خبری نیست. میراث شب تنها حجم سنگین سکوت است و پس....

زمانی که بار سنگین احساست به مقصد نمی رسد غزل تنها از سر دلتنگی است می نویسم بگذار چشمانم ذوب شوند . نمیتوانم احساسم را به دار بیاویزم مینویسم کاش پولک چشمانم در وقت تظاهرو دورگی بخوابد

مینویسم کشش روزگار پایم را میزند اما میدانم به هر کجا که روم آسمان همین رنگ است  .

 

  ما میتوانیم

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

+ نوشته شده در  جمعه 1387/02/27 ساعت 6 PM  توسط ناناش(نازنین)  | 


 

خدا وندا!ا
گر روزي بشر گردي.
زحال بندگانت با خبر گردي
پشيمان مي شدي از قصه خلقت
خداوندا!
اگر روزي ز عرش خود به زير آيي
لباس فقر به تن داري .
براي لقمه ي ناني
غرورت را به زير پاي نا مردان فرو ريزي
زمين و آسمان را کفر مي گويي، نمي گويي؟
خداوندا! اگر با مردم آميزي ،
شتابان در پي روزي
ز پيشاني عرق ريزي ،
شب آزرده ودل خسته
تهي دست و زبان بسته
به سوي خانه باز آيي
زمين آسمان را کفر مي گويي، نمي گويي؟
خدا وندا!
اگر در ظهرگرماگير تابستان
تن خود را به زير سايه ي ديوار بسپاري
و قدري آن طرف تر کاخ هاي مرمرين بيني
واعصابت براي سکه اي اين سو و آن سو در روان باشد
و شايد رهگذر هم از درونت با خبر گردد
زمين و آسمان را کفر مي گويي، نمي گويي؟
خدايا خالقا ،بس کن جنايت را، تو ظلمت را!
تو خود سلطان تبعيضي 
تو خود يک فتنه انگيزي
اگر در روز خلقت مست نمي کردي
يکي را همچون من بدبخت
يکي را بي دليل آقا نمي کردي
جهاني را چنين غوغا نمي کردي....
دگر فرياد ها در سينه ي تنگم نمي گنجد
دگر آهم نمي گيرد
دگر اين سازها شادم نمي سازد
دگر از فرط مي نوشي مي هم مستي نمي بخشد
دگر در جام چشمم باده ي شادي نمي رقصد
نه دست ِ گرم ِ نجوائي به گوشم پنجه مي سايد
نه سنگِ سينه ي غم ،چنگ ِ صدها ناله مي کوبد
اگر فريادهايي از دل ديوانه برخيزد
براي نا مرادي هاي دل باشد
خدايا گنبد صياد يعني چه ؟
فروزان اختران ِ ثابت و سيار يعني چه ؟
اگر عدل است اين ،پس ظلم ناهنجار يعني چه؟
به حدي درد تنهايي دلم را رنج مي دارد
که با آواي دل خواهم کشم فرياد و برگويم
خدايي که فغان آتشينم در دل ِ سردش بي اثر باشد خدا نيست ؟
!
شما اي مولياني كه مي گوييد خدا هست
بگوييد تا بفهمم!
چرا اشك مرا هرگز نمي بيند؟
چرا بر ناله پر خواهشم پاسخ نمي گويد
چرا او اين چنين کور و کر و لال است
و يا شايد درون بارگاه خويش کسي لب بر لبانش مست تنهاييست
و يا شايد دگر پر گشته است آن طاقت و صبرش
کنون از دست داده آن صفتها را
چرا در پرده مي گويم! خدا هرگز نمي باشد
من امشب ناله ني را خدا دانم.
من امشب ساغر مي را خدا دانم
خداي من دگر ترياک و گِرس و بنگ مي باشد
خداي من شراب خونين رنگ مي باشد
مرا اندام گرم لاله رخساران خدا باشد
خدا هيچ است.خدا پوچ است.
خدا جسمي است بي معني
خدا يک لفظ شيرين است.
خدا روياي رنگين است.
شب است و ماه ميرقصد .
ستاره نقره مي پاشد
و گنجشك از لبان شهوت آلود ِ شقايق بوسه مي گيرد
من اما سرد و خاموشم!
من اما در سکوت خلوتت آهسته مي گريم
تو گو حق است اين آیا...
عجب بي پرده امشب من سخن گويم
خداوندا!
اگر در نعشه ي افيون ،از من مست، گناهي سر زده است، ببخشم
ولي نه؟!
چرا من رو سيه باشم؟
چرا غلاده ي تهمت مرا در گردن آويزد؟
خداوندا!
تو در قرآن جاويدت هزاران وعده ها دادي
تو مي گفتي كه نامردان بهشتت را نمي بينند
ولي من با دو چشم خويشتن ديدم
كه نامردان به از مردان ز خون پاک مردانت هزاران كاخها مي سازند
خداوندا بيا بنگر بهشت کاخ نامردان.‌
خدايا ! خالقا ! بس کن جنايت را! تو ظلمت را!
تو خود گفتی اگر اهرمن ِ شهوت بر انسان حکم فرمايد
تو او را با صليب ِ عاصيان مصلوب خواهی
کرد ولی من
با دو چشم خويشتن ديدم پدرهايي كه با نورسته دخت
خويش
گرم ميگيرند.
برادر ، شبانگاهان ، مستانه از 
آغوش خواهر کام ميگيرد
نگاه شهوت انگيز پسر دزدانه
بر اندام مادر،سخت می لرزد
قدم ها، به سوي بستر فحشا،  خداوندا چقدر آهسته می لغزد
!
اگر مردانگي اين است.
به نامردي ِ نامردان قسم
نامرد ِ نامردم اگر دستي به قرآنت بيالايم  !

 و من باز هم مستم...
لعنت!

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

+ نوشته شده در  جمعه 1387/02/13 ساعت 3 PM  توسط ناناش(نازنین)  | 


 

 

 

 دوست داشتم اما نمی خواستم تا راز دل را با تو در میان بگذارم

 به چشمانت کمتر گریستم که مبادا رازم بر ملا شود

 به دیدارت مشتاقم اما نه انگونه که تو بدانی برای دیدنت امده ام

 با تو سخن را می گویم

 انگونه که دریچه ی دلم برایت گشوده نشود

 دلم با غرورم در ستیز است

 غروری که هیچ گاه به من اجازه نداد تا حرف دلم را بزنم

 اما حالا با جرأت می گویم

دوستت دارم

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/01/25 ساعت 8 PM  توسط ناناش(نازنین)  | 


 

  

  

خدایا! مرا از خود مران ، مرا به خودم وا مگذار.

خدایا! دلم تنگ است برای هم صحبتی با تو. مرا در خودم غرق مکن. نگذار که در مرداب خود پرستی ام دست و پا زنم.

خدایا! لذت با تو بودن را با لذت غرق در گناه از من مگیر.

خدایا! طعم عبادت خالصانه ات را بر من بچشان و بر من نور رحمتت را بیفشان.

خدایا! قلبی ده که جز یادت هیچ چیزخشنودش نکند.

خدایا! سری ده که جز فکر تو در آن نباشد.

خدایا! دستی ده که جز فرمان تو نبرد.

 خدایا! پایی ده که جز به راه تو نرود.

خدایا! زبانی ده که جز کلام تو هیچ نگوید. چشمی ده که جز بزرگیت هیچ نبیند. گوشی ده که جز سخن تو هیچ به جان نگوید.

خدایا! بر من لطفت را بباران.

خدایا! اگر گناهان من به اندازه ریگ بیابان باشد ولی لطف و رحمت تو بیشتر از گناهان من است. می دانم که مرا بارها و بارها بخشوده ایی و من بارها و بارها توبه ی خود شکسته ام. اما چه کنم که من بنده ی خطاکارم و تو خدای خطاپوش. چه کنم که اگر خدایم نبودی هرگز خطا نمی کردم که چون تویی مهربان، در تمام عالم نیست که از من درگذرد.

 خدایا! مرا به حال خود مگذار. مرا در این نیستیم تنها نگذار. بگذار که هستی ام را در تو پیدا کنم. بگذار که این وجود فانی ام را به وجود پاینده تو زنده نگه دارم.

خدایا! مرا از مرحمتت محروم مگردان. مرا با تمام بدی هایم ببخشای و مرا از وجود پر مهرت محروم نکن.

خدایا! تو می دانی که من محتاج توام می دانی که جز تو کسی را ندارم می دانی که هر لحظه به تو نیازمندم، پس دستم را بگیر و یاریم ده که تو را فرمان بردار باشم و تو را به شایستگی بندگی کنم. و هیج وقت هیج وقت تو را از یاد نبرم.

« لطف خدا بیشتر از جرم ماست.»

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

+ نوشته شده در  جمعه 1387/01/09 ساعت 6 PM  توسط ناناش(نازنین)  | 



مهربانم دوستت دارم

من تو را به کسی هدیه میدهم که از من عاشق تر وازمن برای تو مهربان تر باشد

< <

Powered by : دست بزنی دیگه بدبخت میشی دیدی میگم از ما گفتنی به من چه حالا دست بزن >